رد پای تنهایی
اگه گریه بزاره می نویسم ... کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد نگو اصلا نفهمیدی نگو ...نه تو بودی اونکه دستام و رها کرد خودت گفتی خداحافظ و تموم شد هر چی که میون ما بود منو تو سهممون از عشق این بود خود تو حرمت عشق و شکستی و بریدی آخر قصه همین بود ... اگه مهلت بدی یادت میارم روزایی رو که بی تو عین شب بود تمومه سهمت از دنیا عزیزم بزار یادت بیارم ... یک وجب بود بهت دادم تمام آسمون رو خودم ماهت شدم آروم بگیری حالا ستاره ها دورت نشستن منو ابری گذاشتی داری میری ؟ بیا برگرد از این بن بست بی عشق بزار این قصه اینجوری نباشه آخه بذر جدایی رو چرا تو ؟ چرا دستای تو باید بپاشه ؟ خداحافظ نوشتن کار من نیست آخه ناگفته با تو خیلی دارم نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک " دو سالی می گذشت یک " دو سال از عمررفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست و آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او شانه اش خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل " زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل گفت : در عشقت وفادارم ... بدان من تو را دوست میدارم ... بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور ... خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش : عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده بر لبم بگذاشت لب ... یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دنیا نبود دیده جز بر روی او زیبا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود روزگار ... اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی بیم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با منه دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهدو پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه... پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد " بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد ... تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ... کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من " از من گذشتی ... خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یکبار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی ... چه سود ؟ عشق دیرین ... گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را ... بس است نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک " دو سالی می گذشت یک " دو سال از عمررفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست و آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او شانه اش خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل " زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل گفت : در عشقت وفادارم ... بدان من تو را دوست میدارم ... بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور ... خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش : عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده بر لبم بگذاشت لب ... یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دنیا نبود دیده جز بر روی او زیبا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود روزگار ... اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی بیم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با منه دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهدو پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه... پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد " بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد ... تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ... کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من " از من گذشتی ... خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یکبار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی ... چه سود ؟ عشق دیرین ... گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را ... بس است ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است... لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت ... نمی آید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز ... دوباره نمیخوام چشمای خیسمو کسی ببینه یه عمر حال و روزه من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه باز هم دلم گرفته و گریه کردم بازهم به گریه هام می خندم باز هم صدای گریه هامو شنیدم همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم هنوزم تو حسرت یه هم زبونم ولی نمیشه و اینو میدونم بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرم بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یه عمر ماتمم چی بوده ... در رویا هایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفت وگو کنی ؟ من در پاسخش گفتم : آری اگر وقت دارید ! خدا خندید و گفت : وقت من بی نهایت است ... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد کودکی شان ... اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند ! اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند... و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند... اینکه با اضطراب به آینده می نگرند وحال را فراموش می کنند بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گو یی هرگز نمیمیرند و به گونه ای می میرند که گو یی هرگز زندگی نکرده اند دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم .... و من دوباره پرسیدم : به عنوان یک پدر... می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟ او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه ی کاری که می توانند بکنند این است که دیگران را دوست بدارند... بیاموزند که درست نیست خود را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجا د کنیم اما سا لها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند... من با خضوع گفتم :از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند ... من اینجا هستم "همیشه " وقتی که بود نمی دیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد ومی خواند و می نالد... تو تشنه ی آتش باشی و نه تشنه ی آب و چشمه که خشکید از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی و بخار شد و به هوا رفت و آتش زمین را تاخت و در خود گداخت ... و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید تو تشنه ی آب گردی ونه تشنه آتش... و عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت... دلم می خواست : عشقم را نمی کشتن صفای آرزویم را ـ که چون خورشید تابان بود نمی دزدیدند چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند به باد نا مرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند دلم می خواست : یک بار دگر او را در کنار خویش می دیدم به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین ... پیش پایش دست و پا می زد شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد دلم می خواست : دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو می کرد هر چه کردم نشوم از تو جدا ... بدتر شد از دل ما نرود مهر و وفا ... بدتر شد آسمان وقت قرار منو تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد روی فرش دل من ... جوهری از عشق تو ریخت خواستم پاک کنم عشق تو را بدتر شد ... واسه کشتن غرورم به تو مدیونم واسه این که از تو دورم به تو مدیونم واسه چشم های خیسم به تو مدیونم واسه این که از غم می نویسم به تو مدیونم ... عجیبه که هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم می کنند هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ می گن هر چی دلسوز تر باشی بیشتر سرت کلاه می زارن هر چی قلبت رو آسونتر در اختیار بزاری راحت تر لهش می کنند... هر چی آروم تر باشی فکر می کنند آدم ضعیفی هستی هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقت رو می خورن... هر چی خودت رو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن ...



| Design By : Night Skin |


