رد پای تنهایی
به من برگردون اون روزو که با تو زندگی خوب بود به شوق دیدنت هردم تو دل بدجوری آشوب بود به من برگردون اون روزو شب و ازبین ما بردار یه کاری کن که برگرده گذشته های بی تکرار که من جامونده ام انگار تو اون روزها و لحظه ها با این من آشنا نیستم من انگار مرده ام سالها منو برگردون ازگریه به خنده های بی وقفه وجودم یخ زده ازغم غمت طوفانی ازبرفه به من برگردون احساسی که آرومم کنه بازم وگرنه من بدونه تو با دلتنگی نمی سازم میام پیش تو که رفتی حالا که سرد و غمگینم تو هم برگردون آغوشت که من محتاج تسکینم بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم. زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا. نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب، بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا. ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع، بر رویمان ببست به شادی در بهشت. او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش، گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت. توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست، كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم. چون سینه جای گوهر یكتای راستیست، زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم. مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم، مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛ زیرا درون جامه بجز پیكر فریب، زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم! آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید، گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛ دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق، نام گناهكاره رسوا! نداده بود. بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، در گوش هم حكایت عشق مدام! ما. “هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما عشق ... بخشیدن است هنگامی که فراموش کردن سخت می نماید دستگیری است و رها نکردن امیدوار که فردا چون امروز پر شکوه خواهد بود بازگویی رازها و نجواها ولذت بردن از شب های غرق ستاره و از همه مهمتر عشق آن است که بدانی که دیگر تنها نخواهی ماند. نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم این ها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم این ها را به تو بگویم و یا بنویسم واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم می توانم بگویم آن گاه که با توام احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند. بی یار در کنار رود از جریان باز خواهد ایستاد اگر تنها محکوم به پیوستن به جویبار باشد دریا هرگز لب به خنده نمی گشاید اگر ابرها نباشند تا بر اشک هایش بوسه زنند و بی یار در کنار دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست. دوستت دارم نه تنها برای آنچه که هستی بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام. دوستت دارم نه تنهابرای آنچه که ازخود ساخته ای بلکه برای آنچه از من می سازی. دوستت دارم برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی دوستت دارم چون دست بر دل فسرده ام می نهی زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی ونور می تابانی برگنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند دوستت دارم چون یاری ام می کنی که از تخته پاره های زندگی نه یک کپر که معبدی در خور بنا نهم کمک می کنی که کار روزانه ام نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد دوستت دارم چون بیش ازهرکیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای فراتر از هر سرنوشتی شادی را به من ارزانی داشتی این همه را هدیه داده ای بی هیچ تماسی کلامی و یا اشارتی به این کار توانا گشته ای چون خود بوده ای شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد. امشب به رسم عاشقی یادی ز یاران میکنم درغربتی تاریک و سرد از غم حکایت میکنم امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد آیا تو هم به یاد من هستی در این شبهای سرد
یک لحظه ... زندگی تو از دست می رود
وقتی کسی که هستی تو هست می رود
شاید که اندکی بنشیند کنار تو
اما کسی که بار ِ سفر بست می رود
آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش
چون طفلی از کنار تو با دست می رود
رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

| Design By : Night Melody |



